Home arrow صفحه اصلی
گزارش نامه 204 نیمه فروردین 99
نویسنده Administrator   
1399/01/13 ساعت 12:45:03

        نفرین بر جهل مقدس

      جمله بالا را جوردانو برونو گفته که چند روز قبل، سرگذشتش را می­ خواندم. در اینجا  قصه ­ی او را به زبان ساده دهاتی خودمان می ­نویسم.

          جوردانو برونو فیلسوف و روشنفکر ایتالیایی بود که در روز 17 فوریه سال 1600 میلادی به دستور آخوند مسیحی، یعنی پاپ، پس از گذراندن 8 سال زندان، در میدان شهر رُم، زنده زنده در آتش سوزانده شد. می­ دانید جرم و یا گناه جردانو برونو چه بود؟ آزاد اندیشی.

        اصولا آخوند، تفاوتی هم نمی­ کند آخوند چه دین و مذهبی باشد، از آزادی، آزادگی، آزاداندیشی، عقل ­گرایی و خردورزی می ­هراسد. برای اینکه در جامعه ­ی آزاداندیش و میان مردمان روشنفکر، سخن آخوند، مرام و مسلک آخوند و شکل و هیات آخوند خریداری ندارد.

      جوردانو برونو می ­گفت تمام انسان­ ها این حق را دارند که آزادانه بیندیشند و برابر عقل و خرد و دانش خود باور داشته باشند، زندگی و رفتار کنند بنابراین ضرورتی ندارد که پیرو و مقلد آخوند پاپ باشند.

       پاپ، آخوند مسیحی، سخنان جوردانو برونو را کفرگویی نامید و دستور بر زندانی شدن او داد بلکه تنبیه شود و توبه کند ولی جوردانو برونو روی باور خود ایستاد و آخوند پاپ، حکم بر سوزاندن زنده زنده او در میدان شهر و جلو چشم مردم داد تا درس عبرتی برای دیگر روشنفکران باشد و ایمان مومنان مقلد و پیرو خود را تحکیم بخشد. کپه ­ی هیزمی فراهم آمد مومنان متعصب و مقلد و پیرو جمع شدند تا سوخته شدن کافری را تماشا کنند و ثواب ببرند.

        جوردانو برونو را از زندان آوردند و به ستونی در میدان بستند برای اینکه در این لحظات پایان زندگی یک وقت چیزی نگوید و مردم آگاه شوند دستور داد؛ قبل از سوزاندن، زبانش را بریدند.

        قبل از اینکه زبان جردانو برونو بریده شود جردانو برونو با مشاهده رفتاری از پیر زنی، جمله ­ای گفت که در تاریخ ماند، جمله ­اش مشهور شد و به تبع و به طبع گوینده جمله هم معروف و مشهور شد و اکنون روزانه در جاهای مختلف دنیا بویژه در کلاس ­های درس دانشگاه و نیز محققان به عنوان یک سند جنایت آخوند در طول تاریخ بر زبان می ­آورند و یا در نوشتار خود بدان اشاره می ­کنند.

       جوردانو برونو در حالی که بسته شده بود تا مقدمات آتش فراهم گردد دید پیر زنی یک بغل هیزم آورد و روی خرمن هیزم­ ها ریخت و دستانش را رو به آسمان گرفت و گفت: «خدایا قبول کن» جردانو برونو تا این واقع را دید با صدای بلند و خشم فریاد زد: «نفرین بر جهل مقدس».

         این آخرین جمله جردانو برونو بود که بر زبان آورد و بعد زبانش بریده و در آتش سوزنده شد.

          من وقتی این سرگذشت را می­ خواندم خاطره­ ای در ذهنم تداعی شد و دیدم من هم سرنوشت مشابه، البته خیلی خیلی خفیف­ تر و غیر قابل مقایسه، توی همین مارکده از سر گذرانده­ ام و جمله­ ای هم مشابه جمله مشهور جوردانو برونو گفته ­ام. البته شجاعت جوردانو برونو را نداشتم که با صدای بلند و با خشم بر زبان آورم بلکه توی ذهنم (به قول عامیانه توی دلم) گفتم. که در زیر برای­ تان شرح می ­دهم.

          نشریه آوا توی روستا منتشر می ­شد این نشریه دشمن درجه یکی داشت به نام سردار. سردار در تاریخ 11 فروردین 85 جلسه­ ای برای محاکمه من که ناشر آوا بودم ترتیب داد تا به دوتا جرم من رسیدگی کند یکی اینکه نام خانم شیرین عبادی توی نشریه نوشته شده بود دیگر اینکه نشریه مجوز رسمی نداشت. (به قول سردارغیر قانونی بود).

        البته سردار نام شیرین عبادی را هم بر زبان نمی­ آورد بلکه برابر ادبیاتش او را زنیکه خطاب می­ کرد.

         می ­دانید سردار، جرم شیرین عبادی را چی گفت؟ گفت شیرین عبادی وکیل مدافع اکبر گنجی برانداز بوده است.

        من در دفاع از مجوز نشریه گفتم؛ درست است که برای انتشار نشریه مجوز ندارم ولی مسئولان اداره ارشاد در جریان هستند جند نسخه هم تا کنون به ارشاد دادم و با اطلاع آنها من منتشر می ­کنم، تو کاسه داغتر از آشی؟ سردار هم گفت: اگر جایش بیفتد کاسه داغتر از آش هم خواهم شد.

            عده­ ای از مخالفان و موافقان نشریه جمع شده بودند. در جوش جلسه­ ی محاکمه، آقای عبدالمحمد که او هم به خاطر افشاگری­ تخلفاتش دل خوشی از نشریه آوا و نیز از من که ناشر آوا بودم نداشت فرصت را غنیمت شمرد و گفت: «محمدعلی شاهسون در جلسه فلانجا گفت؛ سیدی، یک دکان است برای کاسبی». من در ذهن (دل) خود گفتم: لعنت برآدم فرصت طلب.

         این گواهی عبدالمحمد به عنوان جرمی مشهود بر جرم­ های من افزوده شد و خشم سردار را هم افزون کرد و حکم بر تعطیلی نشریه آوای مارکده داد. البته با حمایت دوستان و مقاومت من انتشار آوا ادامه یافت.

                                     محمدعلی شاهسون مارکده 16 اسفند 98       

           ملاعلیداد (بخش بیست و چهارم)

         ده آغداش کوچک بود مردان باسوادی که بتوانند تعزیه بخوانند تعدادشان خیلی خیلی کم بود بنابراین تعزیه خوانی نمی­ توانست شکل بگیرد. مردم ده آغداش برای دیدن نمایش تعزیه به ده قراداغ می ­آمدند اگر رودخانه در حال طغیان نبود و پل چوبی بین دوتا ده وجود داشت همه، مرد و زن کوچک و بزرگ برای دیدن نمایش تعزیه روانه ده قراداغ می ­شدند ولی اگر پل نبود فقط مردان کمی جوان ­تر با عبور از رودخانه می ­آمدند گاهی هم اتفاق می­ افتاد که رودخانه در حال طغیان بود و هیچکس نمی­ توانست بیاید.

         سال­ های اوج تعزیه­ خوانی علیداد در کنار سیدعبدالرحمان و ایفای نقش امام حسین توسط علیداد مصادف بود با فصل­ هایی که رودخانه طغیانی نداشت پل چوبی برقرار بود و مردم آغداش به راحتی به قراداغ می­ آمدند و نمایش تعزیه را تماشا می­ کردند.

          یکی از خانم ­های ده آغداش که بسیار به دیدن نمایش تعزیه علاقه داشت خانم مهربانو، دختر ام­ لیلا و خدا مراد، و زن حجت ­آقابگ بود. خانم مهربانو از همان زمان که علیداد نقش علی­ اکبر و بعد قاسم را در تعزیه اجرا می ­کرد توجهش به او جلب شد و حالا که نقش امام حسین را ایفا می­ کرد توجه ویژه­ ای به او داشت و با اشتیاق تمام رفتار و گفتار او را می­ نگریست.

         علیداد با الگو برداری از سیدعبدالرحمان در نقش امام ­حسین در تعزیه، با اجرای دو شیوه، شوری به پا می ­کرد.

             نخست با هجوم و شوریدن به لشکریان ابن­ سعد و نسبت دادن ناسزاهای بی ادبانه­ ی پایین تنه ­ای که در میان عوام رواج دارد مانند: کمتر از سگ، نانجیب، حرام ­زاده، زنازاده و... و ترسیدن لشکریان ابن ­سعد و عقب رفتن آنها که شجاعت و قدرت امام حسین را در اذهان تداعی می ­کرد و برای مردم بسیار خوشایند و افتخار محسوب می ­شد و بر خود می ­بالیدند و احساس سر افرازی می ­کردند.

           شیوه بعدی، سخن گفتن با اعضا خانواده از جمله با زینب که همراه با سوز و گداز و حال زار بود و نیز بیان حال زار بی آبی و تشنگی خود و اعضا خانواده و درخواست آب از لشکریان یزید، که مظلومیت امام حسین و ظالم بودن طرف مقابل را در اذهان تداعی می­ کرد.

           این مانورهای متضاد در تعزیه، چه واقعیت تاریخی داشته و چه نداشته باشد، تعزیه­ خوان ­ها در اذهان مردم جا انداخته ­اند و مقبولیت یافته است و عواطف و احساسات مردم با دیدن این مانورها در تعزیه و شنیدن این سخنان غلیان می­ کند و فردی که چنین نقشی را بازی می­ کند محبوب می­ گردد.

            مهربانو با دیدن این مانورهایی که علیداد می ­توانست به خوبی و آنگونه که خوشایند مردم است اجرا کند دچار هیجان می ­شد و توجه ­اش به علیداد بیشتر و بیشتر می ­شد. کم­ کم این توجه و اشتیاق تبدیل به علاقه و با گذشت زمان منجر به شیفتگی گردید و مهربانو حالا شیفته ­ی علیداد شده بود.

        مهربانو هنگام مشاهده اجرای تعزیه تماما چشمش به علیداد بود که چه می ­خواند، چه می ­گوید، چه رفتاری دارد، چه لباسی برتن دارد، تُنِ صدایش چه میزان است و چه مانوری می ­دهد. سخنش، نگاهش، رفتارش و مانورش برای مهربانو زیبا بود «هرچه خسرو کند شیرین بود» نام علیداد، صدای علیداد، چهره­ ی زیبا و اندام ­های متناسب بدن علیداد و نقش ­هایی که در تعزیه اجرا می­ کرد تمامِ وجود و ذهن مهربانو را اشغال کرده بود.  ذهن مهربانو تماما درگیر بود و به علیداد می ­اندیشید به هنر تعزیه خوانی­ اش، به زیبایی چهره ­اش، به صافی و زلالی صدایش، به بدن متناسبش، به با سواد و ملا بودنش. مهربانو بارها و بارها در خلوت، با خود اندیشید:

        - چه می ­شد اگر دنیای ما به آدم ­هایش اجازه می ­داد آنگونه که دوست دارند آنگونه که برای­ شان زیبا است، آنگونه که دل ­شان می­ خواهد زندگی کنند؟ و این دیوارها، مانع­ ها، مرزها و بکن و نکن ­ها همانند زنجیر به دست و پای آدم­ ها پیچیده نبود؟ اگر چنین دنیایی داشتیم من از همان روز اول با حجت ­آقابگ ازدواج نمی­ کردم و یا اگر هم ازدواج می ­کردم اکنون می ­گفتم دیگر نمی­ خواهم با تو باشم، جدا می ­شدم و با کسی که دوستش دارم عهد و پیمان می ­بستم و با لذت زندگی می­ کردم. راستی چه دنیای ظالمانه ­ای داریم؟ این دنیای ظالمانه من را مجبور کرده با مردی زندگی کنم که اصلا نمی ­خواهم توی رویش نگاه کنم من از در کنار این مرد ماندن و زیستن هیچ لذتی نداشته و ندارم برای اینکه تمام هنر این مرد این هست که پدر قدرتمند و ثروتمندی دارد به راستی اگر حجت­ آقابگ پسر مرد فقیری بود چه سرنوشت نکبت ­باری می ­داشت؟ حالا من باید عمرم را به پای مردی بسوزم که از خود هیچ هنری ندارد بلکه ستمگر هم هست بارها من را کتک زده، ناسزا به من گفته، توهین و تحقیرم کرده. هیچ یادم نخواهد رفت روزی که حجت­ آقابگ من را زده ­بود و ابراهیم، دایی ­ام، در تلافی، کشیده­ ای به حجت ­آقابگ زد حجت ­آقابگ رفت تفنگش را برداشت آورد که دایی ­ام را با تیر بزند که دایی زود فرار کرد و مخفی شد والا دایی­ ام را هم کشته بود، دایی برای حفظ جان خود مجبور به فرار از قراداش شد. یعنی من قربانی قدرت و ثروت شده­ ام و این ستم بزرگی است، ظلم آشکاری است که در سر نوشت من گنجانده شده است؟ می­ گویند سرنوشت هرکس را خدا نوشته است باز می گویند خدا عادل است خوب کجای سرنوشت من با عدالت همخوانی دارد؟

          مهربانو گاه ­گاهی در خلوتِ خود، رویاهای زیبایی برای خود تصور می­ کرد خود را در یک باغ زیبا، به دور از چشمان مردمِ فضول و حسود جامعه تصور می ­کرد که با علیداد در کنار هم در باغی در کنار رودخانه  قدم می ­زند حرف های عاشقانه می ­گویند با هم از درختان میوه می ­چینند و می­ خورند در کنار هم و با هم بازی محلی؛ پِل­ پِلی چند پل­ پلی؟ را انجام می­ دهند.

            در بازی محلی پل ­پلی چند پل ­پلی؟ سنگ­ های نازک پولک مانند را با ضربه دست روی آب پَرت می­ کردند تا ببینند سنگ پرتاب شده کدام یک برد بیشتری دارد. سنگ هرکس که تعداد بیشتری به سطح آب بخورد و دوباره از آب جدا شود و جلو برود برنده­ محسوب می ­شد.

            شیفتگی مهربانو یک طرفه بود علیداد از شیفتگی مهربانو خبر نداشت. ولی مهربانو در رویا هم ­ذات پنداری می ­کرد و علیداد را همانند خود می­ پنداشت فکر می ­کرد اگر علیداد شیفتگی او را بداند بدون شک او هم شیفته و دلداده خواهد شد.

            ماه های زیادی مهربانو در ذهن درگیر این جان شیفته بود با خود کلنجار می ­رفت که با این جان شیفته چه بکند؟ موانع زیادی سر راه بود که بتواند به علیداد نزدیک و به او دسترسی داشته باشد این موانع به قدری سنگین بود که امکان این نزدیکی را نا ممکن می­ کرد. نخست اینکه مهربانو شوهر داشت شوهری عصبانی و همیشه خشمگین که پدری قدرتمند و ثروتمند هم او را پشتیبانی می­ کند. برای یک زن شوهردار بسیار خطرآفرین بود که با یک مرد بیگانه در ارتباط باشد دیگر اینکه علیداد از مهربانو کوچک ­تر بود و جامعه این را نمی ­توانست بپذیرد که یک زن به جوان ازدواج نکرده کوچکتر از خود علاقه­ مند گردد. بعد هر یک توی دهی جدا و دور از هم بودند و در آخر اینکه هیچ قوم و خویشی و وابستگی و رفت و آمد با هم نداشتند که بهانه ­ای برای دیدار داشته باشند.

             مهربانو با تحلیل­ های ذهنی به این نتیجه رسید که امکان دستیابی به علیداد به راحتی برای او فراهم نیست با این وجود نومید هم نشد، اندیشید راهی پیدا کند که حداقل آشنایی با علیداد پیدا کند و بتواند از نزدیک او را ببیند و با او از نزدیک و رو در رو گفت ­و شنودی داشته باشد و بتواند حداقل لذت گفت ­وگو را ببرد. مهربانو اندیشه خود را روی این حداقل لذت متمرکز کرد به این نتیجه رسید که امکان در اختیار داشتن علیداد برای او در حال حاضر که شوهر دارد نا ممکن است ولی می ­تواند پیام دهد علیداد به خواستگاری خواهر کوچکتر از خودش یعنی جواهر (دختر مشترک ام ­لیلا و کدخداکل ­تقی) بیاید اگر پای علیداد به عنوان خواستگار جواهر به خانواده کدخداکل­ تقی باز شود او هم می ­تواند بدون هیچ مانعی، راحت و آسان هرچه بخواهد رو در رو او را ببیند و لذت مصاحبت و نشست برخاست را با او داشته باشد.

          مهربانو هرگاه برای تماشای تعزیه می ­آمد جواهر خواهر خود را هم همراه می ­آورد و دو نفری در کنار هم می ­نشستند و مهربانو خوش­آیندی­ های خود را از علیداد به جواهر هم می ­گفت کم ­کم جواهر هم همانند مهربانو خواهر خود به علیداد علاقه ­مند شده بود. حالا که مهربانو به این تحلیل رسید از جواهر پرسید:

          - اگر روزی علیداد از تو خواستگاری کند تو جواب بله را خواهی گفت؟

         حیای دخترانه جواهر اجازه نداد که پاسخ صریحی به خواهر خود بدهد ولی با سکوت خود به خواهر فهماند که موافق است.

           مهربانو پس از این گفت ­وگوی کوتاه با جواهر خواهر خود، اطمینان یافت که جواهر هم به علیداد کشش دارد.

            حالا موضوعی دیگر ذهن مهربانو را درگیر کرده بود و آن این بود که چگونه به اطلاع و آگاهی علیداد برساند که به خواستگاری جواهر بیاید. اگر خانواده دختر به خانواده پسر بگوید بیایید خواستگاری! برای خانواده دختر سرشکستگی به حساب می ­آید این موضوع مهربانو را به فکر فرو برد که چه راهی بیابد که پیام را به علیداد بدهد و کسی هم از این سرّ و راز با خبر نگردد راهی که به ذهنش رسید این بود که این پیام را از طریق سیدعبدالرحمان برساند.

          در یک فرصت مناسب مهربانو با عنوان اینکه می­ خواهد مسئله شرعی از سیدعبدالرحمان بپرسد خود را به او نزدیک کرد و ضمن معرفی خود به عنوان عروس کدخدا کل ­تقی و ابراز ارادت به سید و جدش و نیز تعریف و تمجید از تعزیه زیبایی که می ­خواند، و برای رد گم کردن، یک مسئله شرعی هم پرسید سپس موضوع علاقه جواهر خواهرش به علیداد را مطرح کرد و پرسید:

         - آقا، بفرمایید چکار باید کرد؟ این راز خواهر من است و نمی خواهم فاش شود من شما را محرم می ­دانم می ­خواهم به گونه ­ای مطرح کنی که من چیزی به شما نگفتم بلکه خانواده علیداد خودشان به انتخاب و خواست خودشان به خواستگاری آمده ­اند.

           - مطمئن باشید من راه گفتنش را بلد هستم، دهان من کلید و کلون دارد این راز بین و من و شما خواهد ماند، اصلا نگران نباشید. با توجه به شناختی که از علیداد دارم حتما استقبال خواهد کرد چه کسی از خانواده کدخدا کل ­تقی بهتر؟

            مدتی بود که توی خانواده لطفعلی، زن و شوهر با هم و گاهی هم در حضور سیدعبدالرحمان بگومگو داشتند که علیداد بزرگ شده و موقع زن گرفتش فرا رسیده است و چند دختر از دختران ده را  سبک و سنگین می­ کردند ببینند کدام یک متناسب خانواده آنها است تا به خواستگاری بروند ولی نتوانسته بودند به توافق برسند گفت ­وگوهای لطفعلی و کوکب درباره دختران پیشنهادی برای علیداد را سیدعبدالرحمان به علیداد می­ گفت و از او می ­خواست که بگوید به کدام یک علاقه ­اش بیشتر است و علیداد هنوز نتوانسته بود دختر مشخصی را انتخاب کند.

           علیداد جوانی بلند پرواز بود بویژه از روزی که لقب ملایی را به او داده بودند این بلند پروازی ­اش بیشتر هم شده بود ولی بلندپروازی ­اش اینقدر اوج نگرفته بود که به دختر کدخدا کل ­تقی بیندیشد اصلا فکرش را هم نمی­ کرد.

          در این گیر و دار سیدعبدالرحمان پیشنهاد خانم مهربانو را بسیار مناسب و به موقع دانست و همان روز در گوشه ­ای خلوت به علیداد گفت:

       - بالاخره فکرهایت را کردی که به کدام دختر علاقه ­مندی؟

         وقتی پاسخ نه از علیداد شنید گفت:

           - من یک دختر خیلی خوب و خانواده دار برایت انتخاب کردم اطمینان دارم سلیقه من را نه تنها می ­پسندی بلکه آفرین هم خواهی گفت.

        - دخترِ چه کسی هست؟

         - جواهر دختر کدخدا کل­ تقی.

        - کدخدا کل ­تقی!؟ او دخترش را به من نمی ­دهد، او یک بگ هست، زندگی اشرافی دارد، نشست و برخاستش با اشراف منطقه هست، با ما رعیت ­ها اصلا نشست و برخاست نخواهد کرد، ما با او جور در نمی ­آییم ولی اگر دخترش را بدهد، ها، می­ خواهم، چرا نخواهم؟

         - من اطمینان دارم که خواهد داد اگر او دخترش را بدهد تو که حرفی نداری؟

          - نه تنها حرفی ندارم بلکه خوشحال خواهم شد عرش را سیر خواهم کرد.

          - اصلا دختر را دیدی؟

          - آره، زیاد دیدمش، دختر زیبایی است. توی همه ­ی تعزیه­ ها می­ آید و من می ­بینمش ولی فقط به خاطر اینکه او را به من نخواهند داد به فکرش هم نبودم.

         - پس به مادرت بگو که من دختر کدخدا کل ­تقی را می ­خواهم به خواستگاری بروید تا آنها با هم گفت ­وگو کنند و آمادگی داشته باشند آنگاه من قضیه را پیگیری می ­کنم.

          علیداد به مادر گفت:

          - این چند دختر را که شما به آنها نظر دارید من هیچ ­یک را نمی­ خواهم من فقط به فقط جواهر دختر کدخدا کل­ تقی آغداشی را می ­خواهم غیر از او هیچ دختری را نمی ­خواهم هرچه زودتر هم به خواستگاری بروید.

            کوکب با لطفعلی گفت ­وگو کرد و گفت که علیداد عاشق دختر کدخدا کل­ تقی شده است.

           لطفعلی بدون تامل گفت:

          - اصلا، امکان ندارد، کدخداکل ­تقی دخترش را به پسر ما بدهد، اگر هم بدهد، صلاح ما نیست که با این خانواده وصلت کنیم، او یک بگ هست، من یک رعیت هستم. فردا دختر که به خانه ما آمد خانه اشرافی برای زندگی می­ خواهد، خورد و خوراک و پوشاک اشرافی می­ خواهد که تامین آنها در توان من نیست. بنابراین کاری که نشدنی هست و آخر عاقبت خوشی ندارد چرا دنبالش برویم؟ علیداد باید چشمانش را باز کند و دختر یک خانواده هم سطح و همانند خودمان را در نظر بگیرد از قدیم گفتند کبوتر با کبوتر باز با باز.

           - منم با نظر تو موافقم ولی علیداد اصرار دارد و می­ گوید اگر زمین و زمان هم به هم بیاید من دختر کل­ تقی را می­ خواهم. تو با سیدعبدالرحمان یک مشورت بکن اگر هم قرار است این وصلت صورت نگیرد فقط سید عبدالرحمان می ­تواند علیداد را راضی کند که از این دختر چشم بپوشد.

            لطفعلی به توصیه کوکب با سیدعبدالرحمان موضوع را درمیان گذاشت و همان حرف­ هایی که به کوکب گفته بود به سید هم گفت سید در پاسخ گفت:

         - خودت را دست ­کم نگیر اگر کدخدا کل ­تقی قدرت و ثروت دارد که همه ­اش جیفه دنیوی هست تو ایمان راستین داری، مردی با ایمان هستی، مومن ­ترین فرد ده هستی، این ایمان تو بزرگترین سرمایه این جهانی و جهان آخرت هست بنابراین ارزش تو نزد خدا خیلی خیلی بیشتر از ارزش کدخدا کل ­تقی است من پیشنهاد می ­کنم از این زاویه به قضایا بنگر. با این وجود برای اینکه بفهمیم راه صواب کدام است آیا این وصلت می ­ تواند سرانجام خوبی داشته باشد یا نه با قرآن مشورت می­ کنیم و از آن می ­خواهیم که راه صواب را به ما بگوید، از قرآن استخاره می­ کنیم ببینم قرآن چه می ­گوید اطمینان دارم در اینکه قرآن راه صواب را نشان خواهد داد شکی نداری؟

     - بر شکاکش لعنت.

                                                                              ادامه دارد

ارسال یادداشت (0یادداشت)

کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد