Home arrow صفحه اصلی
گزارش نامه 159 اول خرداد 97
نویسنده Administrator   
1397/03/01 ساعت 17:43:32

 

      دلسوزی ریایی!؟

     من در روستا زاده شده ­ام از پدر و مادری که الف را به صورت روییدنی در زمین می ­شناختند و از وجود ب بعد از الف خبری نداشتند. پدر و مادرم زن و مردی ساده، نادار، کم­ حرف و سخت زحمت­ کش بودند من اولین بچه خانواده بودم همزبانان من پدر و مادرم بودند به دلیل کم حرفی پدر و مادر، من دیر سخن گفتن را آغاز کرده ­ام. توی خانه ­ی ما درباره هیچکس حرف زده نمی ­  شد، به اصطلاح غیبت نبود، خود را با هیچکس مقایسه نمی ­کردند که؛ چرا او جلو افتاد و ما عقب مانده­ایم؟ چرا فلانی ثروتمند است و ما نه؟ چرا دیگری فلان چیز را دارد و ما نداریم؟ بلکه روزهنگام سخت زحمت می­ کشیدند شب هم از خستگی زود می ­خوابیدند نتیجه و حاصل زحمت ­شان هم هرچه بود می­ گفتند: « رزق ما هم اینقدر بوده!» و دستان خود را بالا می ­گرفتند خدای را شکر می ­کردند و به همان داشته­ ی ناچیز و اندک خود قانع بودند. من توی چنین خانه ای بزرگ شدم. از همان بچگی از غیبت، دورویی، ریاکاری، تظاهر، دروغ  و همچنین از کار دلالی، واسطه­  گری و بدست آوردن درآمد جز از طریق کار بدم می­ آمد و حالا که پای در وادی پیری نهاده­ ام بیشتر و بیشتر از اینها بدم می ­آید. تمام عمرم را کار یدی کرده ­ام و در کنار کار یدی تحصیل و مطالعه هم کرده ­ام.  

      از همان بچگی بعضی از رفتارهای بزرگان جامعه­ ی روستایی ­ام برایم دلنشین نبود، عمق وجودم را راضی نمی­ کرد، خوشایند وجودم نبود، ولی ذهنم پرسشگر پرورانده نشده بود که بتوانم رفتارهای غیر دلنشین را که می ­بینم تبدیل به پرسش و طرح کنم و پاسخ بخواهم. یک نمونه رفتارهای غیر دلنشین را برایتان بازگو می ­کنم.

       در روستای ما فروشگاه گوشت فروشی و قصابی نبود از آنجایی که همه ­ی مردم روستا مرغ، گاو و گوسفند داشتند در هر مناسبتی گاو و یا گوسفند و مرغی سر ­می ­بریدند. به علاوه هر خانواده هنگام زمستان که هوا سرد می ­شد و نگهداری گوشت فراهم می ­شد گوشتی ­اش را سر می ­برید.

      گوشتی، معمولا گوسفند نری بود، قوچ و یا شیشک، که مدتی آنها را به صورت ویژه پرورانده تا زمستان سر ببرند. لاشه را در اتاقی خالی آویزان می­ کردند تا در هوای سرد زمستان یخ بزند و مدتی بماند تا خانواده خُرد خُرد مصرف نماید.

      رسم بود هرگاه فردی بخواهد مرغ و یا گوسفند و گاوی را سر ببرد نخست کارد و یا چاقویش را تیز می­ کرد وقتی آماده سر بریدن حیوان می­ شد انگشت شست خود را توی دهان حیوان می ­  کرد و روی زبان حیوان فشار می ­داد تا حیوان نتواند زبانش را توی دهان حرکت دهد با دست دیگر فک بالایی را می­ گرفت و دهان حیوان را با زور باز می­ کرد قدری آب توی گلوی حیوان می ­ریختند و بلا فاصله حیوان را روی زمین دراز می­ کردند و کارد بر حلقومش می­ کشیدند.

        منِ کودک و سپس نوجوان و بعد جوان روستایی بارها و بارها شاهد این رفتار بزرگان بودم و پرسیده بودم: « چرا آب توی حلقوم حیوان ریخته می ­شود؟» و بزرگان در توجیه رفتار خود می­  گفتند: «گناه است که حیوان را تشنه سر ببرند! برابر دستورات خدا باید قبل از سر بریدن به او آب داد که تشنه نباشد اگر چنین نکنیم مانند شمر خواهیم بود!»

       با اینکه پاسخ بزرگان مرا ساکت کرده بود و حرفی نداشتم که بزنم ولی رضایت عمق وجودم حاصل نشده بود و هرگاه چنین رفتاری را می ­ دیدم دوباره آن پرسش و پاسخ داده شده در ذهنم تداعی می ­شد و مدتی ذهنم مشغول بود.کمی که بزرگتر شدم اعتراض کنان گفتم: « خوب آب را بگذارید جلو حیوان اگر تشنه بود خواهد خورد چرا به زور توی حلقومش می ­ریزید؟» در پاسخ من می ­گفتند: « ممکن است تشنه باشد و نخورد آنگاه ما گناه کرده ­ایم!» باز من می ­گفتم: «خوب اگر آب در جلوش بود و نخورد نشان از این دارد که تشنه نیست اینگونه که شما آب در حلقوم حیوان می­ ریزید اولا پایین نمی ­رود اگر هم برود رنج نوشیدن این آب از لذت رفع تشنگی ­اش بیشتر است» و آنها می ­گفتند: «علاوه بر تشنگی این دستور خدا است باید اجرا شود حتی اگر تشنه هم نباشد باید آب توی گلویش ریخت!»

        از همان روزهای آغازین تولد به ما آموخته بودند وقتی نام خدا روی دستوری نهاده می­ شود کسی حق ندارد چرا بگوید بنابر این چیزی نمی­ توانستم بگویم و یا چیزی نداشتم که بگویم ولی این پاسخ­ ها راضیم نکرد بلکه پرسش­ های بیشتری با گذشت  زمان بیشتر در ذهنم نشست.

    «ما جان حیوان را می ­گیریم گناه نیست ولی تشنگی ­اش گناه است؟»

    «این آبی که با زور توی حلقوم حیوان ریخته می ­شود به احتمال زیاد پایین نمی­ رود اگر هم پایین برود هنوز به معده­ اش نرسیده کارد بر حلقومش کشیده می ­شود، بود و نبود این آب برای حیوان چه سود؟»

     «هدف از آب ریختن به گلوی حیوان رفع تشنگی و تشنه نبودن هنگام سر بریدن است خوب وقتی آب را جلوش گذاشتیم اگر تشنه بود که خواهد خورد و اگر تشنه نبود که نخواهد خورد وقتی تشنه نبود مقصود ما حاصل است دیگر چرا با زور باید آب توب گلوی حیوان ریخت؟»                                                                                                   

       وقتی بزرگ شدم به دبیرستان و سپس به دانشگاه رفتم و کتاب­ های زیادی مطالعه کردم و هنوز هم مرتب مطالعه می­ کنم به این نتیجه رسیدم که؛ ریختن آب توسط آدمیان در گلوی حیوان قبل از سربریدن، مبتنی بر شفقت ما آدمیان نیست، ریشه ­اش حیوان دوستی ما آدمیان نیست، اساسش رعایت اخلاق نیست، ناشی از مهربان بودن ما آدم­ ها نیست، بلکه یک عمل ریاکارانه است! یک رفتار حقه بازانه است! و اینکه آب داده می ­شود که حیوان تشنه نباشد، دروغی بیش نیست، نگرانی از تشنه ­بودن حیوان نیست، به چه دلیل می ­گویم نگران تشنه بودن حیوان نیستند؟ چون جان حیوان که اصل قضیه است را می ­گیرند، باکشان نیست، ککشان نمی ­گزد، تلنگری به وجدان­شان زده نمی ­شود، احساس ناخوشایندی را شما در چهره­ شان نمی ­بینید، آنوقت اشک ریختن برای تشنه بودن حیوان می ­تواند واقعیت داشته باشد؟؟!! اگر قصد تشنه نبودن است خوب آب را جلو حیوان بگذارند اگر حیوان تشنه بود خواهد خورد چرا این آخرین لحظه هم حیوان را رنج می ­دهیم؟

       اگر نیک بنگریم یک باور خرافی است، یک سرگرمی است و یک مشغولیت ذهنی است و در نهایت امثال این سخنان بی پایه و مایه که به خدا نسبت داده می ­شود یک زنجیری برای بستن عقل ما آدمیان است که نیندیشیم. نکته ­ی جالب این است که بدانیم این سخنان بی پایه و مایه را آخوند ابداع کرده و می ­کند آخوندی که در طول تاریخ تولید نداشته و همیشه دستش توی جیب دیگران بوده است وقتی دستِ دراز و طماع آخوند را توی جیب مردم می ­بینیم پی به هدف ساخت این خرافات به نام دستور خداوند برای حماقت مردم خواهیم برد. هرچه مردم خرافاتی ­تر و نادان تر منافع آخوند تامین­ تر.                              محمدعلی شاهسون مارکده


 


     قاسم (بخش بیست و پنجم)

       قاسم نتیجه ­ای که از این تجزیه و تحلیل گرفت این بود که:

      ـ شهناز، دختری نجیب، با حیایی است اشاره­ ی من به کچلی او حکایت از بی ادبی من می ­کند مردانگی حکم می­ کند در یک زمانی که فرصتی مناسب پیش­آمد ازش بابت اشاره به کچلی ­اش عذر خواهی کنم.

       یکی از روزهای پاییزی، پایان درو دسته ­جمعی چلتوک در مزرعه آقجوقایه بود، کارگران کمکی که از روستاهای دیگر برای درو چلتوک آمده بودند رفتند. قاسم بافه ­ها را بار خر کرده به خرمن می ­برد، توی راه خرمن، در یک محیط خلوت، به شهناز که بافه ­ها را خالی کرده و در حال برگشت بود، برخورد، قاسم فرصت را غنیمت شمرد و گفت:

       ـ شهناز خانم، بابت اینکه آن روز توی کرت شبدر، تو خندق،  اشاره به کچلی تو کردم، ازت عذر می ­خواهم، انشاءالله منه می ­بخشی، و از اینکه تو به چشِم معیوب من اشاره نکردی نجابتت را می ­رساند من نجابتت را می ­ستایم و طلب بخشش دارم. امیدوارم توی زندگیت موفق باشی.

      شهناز حرفی نزد، حتی لبخند هم نزد. قاسم باز همان وقار و سنگینی را که در شهناز حدس می ­زد به عینه دید و با این عذرخواهی و ستودن نجابتش عذاب وجدانش را سبک کرد.


                                                              ***

      حسن دومین پسر قلی، سال ­ها نزد کدخدا خدابخش نوکر بود. کدخدا خدابخش از کار چندین ساله حسن بسیار راضی بود به همین جهت وظیفه خود دانست به پاس زحمات صادقانه حسن، او را عروسی کند. به پیشنهاد و اصرار فرنگیس، خواهر کدخدا خدابخش، صغرابگوم، دختر کرم، برای حسن خواستگاری شد.

       کرم یکی از مردان ده قراداغ بود خانه داشت، مقداری زمین کشاورزی داشت، گاو و گوسفند داشت، و دوتا بچه. بچه بزرگش دختر و صغرابگوم نام داشت که حالا نامزد حسن پسر قلی شده بود. یک سال قبل زَنِ کرم مرده بود کرم در تلاش  بود زنی مناسب حال خود پیدا کند ولی هنوز موفق نشده بود. کارهای خانه کرم ناگزیر بر دوش دخترش صغرابگوم افتاده بود.

        صغرابگوم، دختر کرم، کارهای خانه پدر را انجام می­ داد، نان می­ پخت، غذا می ­پخت، ظرف می ­شست، آب می ­آورد، گاو می ­دوشید، لباس می ­شست، خانه را رفت و روب می­ کرد، از برادر کوچک خود مانند مادر نگهداری می ­کرد.

       با خواستگاری صغرابگوم دختر کرم برای حسن پسر قلی و اعلام نامزدی، خانواده کرم و خانواده قلی با هم قوم و خویش شدند و رفت و آمد را آغاز کردند.

       یکی دو ماه از سال می­گذشت و قاسم هر روز برای فردی به عنوان کارگر کار می­ کرد و شب هم به خانه پدری­ اش می­ آمد به قول خودش آقای خودش بود.

        کرم از خویشاوندی تازه ­ای که بین خانواده او و قلی پیش آمده بود یعنی نامزدی حسن و دخترش صغرابگوم، استفاده کرد و از قلی تقاضا کرد که قاسم را برای باقی مانده سال به عنوان نوکر نزد او بفرستد.

        قلی موافقت خود را اعلام کرد شاه­ بگوم زن قلی و علی پسر بزرگ قلی هم موافق بودند قاسم راضی به نوکری رفتن نبود و می­ گفت:

        - مگر روی پیشانی من نوشتند که تا آخر عمر باید نوکر باشم؟

       ولی به اصرار پدر و زن ­بابا و علی برادر خود، پذیرفت و به عنوان نوکر به خانه کرم رفت و مشغول کار شد.

       با آمدن قاسم به عنوان نوکر به خانه کرم کار پخت و پز و شست و شوی صغرابگوم بیشتر هم شد. قاسم بیشتر شدن کار و زحمت صغرابگوم را حس می­ کرد و درصدد برآمد دستی بگیرد و کمکی کند. قاسم در خانه کرم به صغرابگوم به عنوان نامزد برادرش با احترام برخورد می­ کرد و خیلی احترام او را داشت و برای اینکه از رنج­ های او بکاهد علاوه بر کار کشاورزی و دام­ داری، در کارهای خانه هم به صغرابگوم کمک می ­کرد یکی از کارهای قاسم گه ­گاهی آوردن آب از چشمه بود.

       آوردن آب از چشمه برای آشامیدن و پخت و پز وظیفه زنان بود ولی قاسم هر وقت که خانه بود و وقت داشت دوتا سطل بر می­ داشت و از چشمه به کمک نامزد برادرش آب به خانه کرم می ­آورد.

     در تابستان در یکی از شب ­های دهه محرم، مردم ده که توی مسجد جمع شده بودند، پس از گوش دادن به روضه سیدمحمدرضا حسنی نجف­ آبادی و سپس نوحه­ خوانی و سینه­ زنی نزدیک به نیمه شب یکی یکی به خانه­ های خود رفتند. قاسم آن شب خیلی دیر به مسجد آمده بود وقتی وارد مسجد شد که نوحه خوانده می­ شد و مردان نشسته سینه می ­زدند او هم در گوشه ­ای نشست و سینه زد پس از گذشت ساعتی مراسم سینه­ زنی پایان یافت مردان یکی یکی هر کس که چراغ فانوسی همراه آورده بود چراغش را برداشت و مسجد را ترک کردند یک فانوس دیگر در مسجد مانده بود قاسم در کورسوی فانوس به نماز ایستاد و نماز مغرب و عشایش را خواند. پس از فراغت از نماز، توی مسجد یکی دو نفر بیشتر نمانده بود. قاسم هم به طرف راه پله آمد که به خانه برود. وقتی سر راه پله رسید صدایی از توی تاریکی شنید که آهسته گفت:

     - قاسم!

     - بله

      - من اینجا تنها ماندم و می ­ترسم بروم خانه مان بیا من را تا خانه­ مان همراهی کن!

          قاسم صدا را شناخت لیلا دختر ماندعلی بود قاسم به اتفاق لیلا، به سمت خانه ماندعلی، پدر لیلا، راه افتادند از مسجد که بیرون آمدند قاسم پرسید:

       - برای چی با زن­ های محله ­تان نرفتی و تنها وایسادی؟

        لیلا تکه ­ای حلواچوبه از جیب پیراهن خود در آورد و کف دست قاسم گذاشت و گفت:

       - این قطعه حلواچوبه را بگذار دهانت و دهانت را شیرین کن تا بعد بگویم چرا وایسادم، خوب، حدس بزن برای چی وایسادم؟

        - من چه می ­دانم؟

        - وایسادم با تو حرف بزنم.

        - با من!؟

        - آره، با تو!

       - خوب، چی می­ خواهی بگی؟

        - یک دختر به یک پسر چی می­ گوید؟ من هم همان را می ­خواهم بگویم! می­ خواهم بگویم دوستت دارم، می­ خواهم بگویم به خواستگاری من بیا تا با هم عروسی کنیم تو در کنار من مردی خوشبخت خواهی شد و من هم در کنار تو زنی خوشبخت خواهم بود. برای اینکه من دختری نجیبم، مهربانم، زنی شوهر دوست و با وفا خواهم بود، زَنِ یار و همراه شوهر خواهم بود، دختری کم توقع ­ام، دختری کارکن و کار بلدم، هر یک انگشتم کار یک زن را می ­کند، الان کار می ­بافم، گلیم می ­بافم، لباس می ­دوزم، تمام کارهای خانه را بلدم، توی کار کشاورزی هم مانند یک پسر همراه بابام کار می ­کنم. تو هم پسر زحمت­ کشی، نان در بیاری، چشم پاکی، دست پاکی، جوان خوش­اخلاقی، ما دوتا به پای هم می ­آییم و می­ توانیم یک زن و شوهر خوشبخت باشیم.

        بعد از رابطه شل­ کن و سفت­ کن کبرا و قاسم، و در آخرِ سر، رانده شدن کبرا توسط قاسم، هیچ دختری توی ذهن قاسم نبود از کشمکش ­های خود با کبرا خسته بود و قدری هم وازده و دلسرد. حالا با حرف­ های لیلا دوباره حس کشش به دختر در ذهن قاسم بر انگیخته می ­شد. قاسم در تاریکی با دهانش حلواچوبه می ­جوید و با گوش ­هایش حرف­ های لیلا را می ­شنید و توی خیابان با پاهایش همراه لیلا قدم می ­زد ولی زبانش خاموش بود و می ­اندیشید که به لیلا چه پاسخی بدهد. لیلا پس از کمی مکث گفت:

      - خوب، چه می ­گویی؟

       لیلا با این جمله انتظار پاسخ داشت ولی قاسم باز هم حرفی نزد چون نمی ­دانست چی بگوید چند دقیقه ­ای به سکوت گذشت حالا هر دو نزدیک خانه ماندعلی بودند. قاسم گفت:

       - خوب، حالا توی این نصفه شبی برو بخواب، من درباره حرف­ های تو فکر کنم ببینم چکار باید بکنم. حلوایت هم خیلی خوشمزه بود، چسبید، دستت درد نکند.

       لیلا به خانه پدر رفت و قاسم هم به خانه پدری ­اش بازگشت.

      لیلا دختر ماندعلی و ماندعلی یکی از مردان ده قراداغ بود. ماندعلی زن داشت، خانه داشت، کمی رعیتی اربابی داشت، گاو گوسفند داشت و زندگی معمولی داشت و چندتا هم بچه.

      ماندعلی در کنار کار کشاورزی، دکان­داری هم می­ کرد، سرمایه ­ی چندانی نداشت دل و جراتی که اجناس نسیه بیاورد و به مردم نسیه بدهد را هم نداشت به همین جهت یک دکان خیلی محقر با اندک اجناس فراهم کرده بود اوقات بیکاری ­اش را دکان­ داری می ­کرد دکانش مشتری چندانی نداشت مگر کسی به ضرورت از او چیزی خرید می ­کرد شایع بود که گران­ فروش است.

       لیلا بچه دوم ماندعلی بود کمی بزرگ شده و دختری دَمِ بخت بود. لیلا گه ­گاهی به دلّه حلواچوبه دکان پدر دستبردی می ­زد ولی منصف بود خیلی کم بر می ­داشت، به اندازه مصرفش، به همین جهت هم پدر شکی و گمانی به لیلا نداشت.

       آن شب در مسجد،آخرهای شب وقتی زنان از مسجد به خانه می ­ رفتند لیلا چشمش به قاسم افتاد که در نور کم فانوس در شبستان روبرو، نماز می­ خواند. مدتی بود که لیلا می­خواست به قاسم نزدیک شود و با او حرف بزند حالا در این نیمه شب، در مسجد، وقتی قاسم را در حال نماز دید به فکرش رسید که بایستد تا با قاسم با هم از در مسجد بیرون برود و توی تاریکی که کسی کسی را نمی ­شناسد با او حرفش را بزند. به همین جهت توی تاریکی سَرِ راه پله در کناری ایستاد تا قاسم نمازش را خواند و گیوه­ هایش را پوشید و راه افتاد. وقتی قاسم سَرِ راه پله آمد لیلا او را از توی تاریکی صدا زد و با هم همراه شدند و حرف زدند. 

       چند روز بعد قاسم سوار بر خر از روی پل چوبی قابوق گذر کرد و به کرت بزرگ شبدرِ کرم، واقع در کنار کوچه، توی زمین­ های زراعی قابوق رفت تا شبدر بچیند. نیم ساعتی بعد لیلا هم اتفاقی به قابوق رفت تا از کرت شبدر خودشان که انتهای زمین­ ها نزدیک قسمت قیروق بود یک بقچه شبدر بچیند و به خانه بیاورد وقتی از کوچه عبور می­ کرد دید که قاسم توی کرت کرم مشغول چیدن شبدر است. لیلا وقت را غنیمت شمرد، نزد قاسم رفت، خدا قوت گفت، حالش را پرسید و کنارش نشست. باز قطعه ­ای حلواچوبه از جیبش بیرون آورد و به قاسم داد و گفت:

       - دهانت را شیرین کن.

        لیلا در کنار قاسم به عنوان کمکی به چیدن شبدر مشغول شد و از قاسم جواب پیشنهادش را خواست. قاسم مکثی کرد و گفت:

      - کجا می­ رفتی که راهت را به اینجا کچ کردی؟

      - می­رفتم یک بقچه شبدر بچینم.

       - تو مگر نامزد یدالله نیستی؟

       - نمی­ خواهمش.

       - اگر نمی ­خواهی چرا نامزدی ­اش را قبول کردی؟

       - به زورِ نَنِم.

      - خوب یدالله چه عیبی دارد که تو او را نمی­ خواهی­؟ حداقل چهار ستون بدنش سالم است این در حالی است که من بدنم نقص دارد او کارش نوکری مردم است من هم کارم نوکری مردم است.

       - تو اصلا با او قابل مقایسه نیستی همه از خوبی تو می ­گویند و قبولت دارند، کی از خوبی یدالله حرف می ­زند؟

      -  به هر صورت تو نامزدی یدالله را قبول کردی و نامزد داری، خوبیت ندارد و خدا خوشش نمی ­آید که تو بخواهی به من فکر کنی و با من حرف بزنی و این ناجوان ­مردانه است که من بخواهم با نامزد دیگری قول و قرار بگذارم حالا که زحمت کشیدی راهت را کج کردی و آمدی پیش من همین شبدرهایی را که چیدی بگذار توی بقچه­ ات، بقچه ­ات پر می ­شود دیگر تا قیروق هم نمی­ خواهد بروی، من هم کمکت می­ کنم و بقچه­ را سرت می­ گذارم، و از همینجا برگرد برو خانه و برو با همان یدالله عروسی کن و زندگی کن و به من هم فکر نکن.

         یدالله بچه یک خانواده از هم پاشیده بود دو تا برادر دیگر و نیز یک خواهر داشت. خواهر یدالله بچه بزرگ خانواده و تازه ازدواج کرده بود که مادرشان فوت کرد هنگام فوت مادر، یدالله و دوتا برادر دیگرش بچه کوچک بودند. پدر یدالله با زنی جوان ازدواج کرد و صاحب یک پسر و دوتا دختر هم از زن دوم شد پدر یدالله با داشتن چهار بچه از زن قبلی و سه بچه از زن دوم در حالی که بچه کوچکش یک ساله بود فوت کرد.

        پدر یدالله اغلب شغلش دشتبانی بود وقتی فوت کرد هیچ اندوخته ­ای نداشت. زن دوم، بچه ­های خودش را زیر بال خود جمع کرد بعد از مدتی با مردی دیگر ازدواج کرد و بچه ­هایش را بزرگ کرد.

      یدالله و دو برادرش هم بدون پدر و مادر هر یک نزد یکی نوکر شدند تا بتوانند قوتی به دست آورند و بخورند و از گرسنگی نمیرند. این سه برادر تربیت خانوادگی به خود ندیدند اموال و تعلقات هم که نداشتند، کسی هم که از آنها حمایت و پشتنیبانی نمی­ کرد، این بود که قدری از آداب، ادب و هنجارهای اجتماعی لازم که در پی تربیت و آموزش در آدمی شکل می­ گیرد در آنها کم ­رنگ بود. یدالله حالا بزرگ شده بود می ­خواست زن بگیرد تا کم­ کم بتواند صاحب زندگی شود بسیاری از خانواده­ ها مایل نبودند دختر به او بدهند.    

                                                               ادامه دارد

 

ارسال یادداشت (1یادداشت)
آخرین بروز رسانی ( 1397/03/01 ساعت 16:40:56 )

کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد