گزارش نامه 239 اول آبان 1400

رئیس شورای ریشو (بخش یک)

    (خواننده گرامی؛ این نوشته، صرفا یک قصه ­ی تخیلی و تراوش ذهن نویسنده ­اش است بنابراین مابازاء و مصداق بیرونی ندارد.)

      بالاخره آن شب تاریک و وحشت ­ناک عمرش به سر­آمد هوا کمی روشن ­شد و صدای زنگوله ­های گوسفندان همچنین بوی گوسفندان در فضا پیچید و به دنبال آن صدای میتی (تلفظ محلی از مهدی) چوپان آن سال ده که گله گوسفند ده را هی می­ کرد تا به صحرا برای چرا ببرد، شنیده می ­شد. خانم ­بگوم­ جان (بگوم، تلفظ محلی از بِیگُم ترکی یعنی بزرگ؛ صفتی است برای زنان که به صورت پیشوند و پسوند نام زنان می ­آید. صفت مردانه ­اش بیگ، بَگ، بیک، بیوگ و بیوک است) برابر برنامه همه روزه قسمتی از کوچه جلو دروازه حیاط خانه شان را آب پاشی و جارو کرد چون معتقد بود اگر صبح زود جلو دروازه حیاط خانه را آب پاشی و جارو کنی حتما چشمت به امام زمان مثلا در هیات یک راهگذر که از دور ببینی خواهد افتاد. ­بگوم­ جان بر این باور بود که یک مسلمان شیعه حتما در طول بیست و چهار ساعت حداقل یکبار چشمش به امام زمانش خواهد افتاد در غیر این صورت چشمانش نا بینا خواهد شد در پی همین باور همه روزه صبح خیلی زود وقتی که هوا گرگ و میش است جلو خانه را آب جارو می ­کرد و به استقبال دیدن امام زمان می­ رفت.

­      بگوم­ جان آن شب از ترس هیچ نخوابید نگران پیامدهای اتفاقی بود که برای دخترش رقیه، در نیمه شب افتاد. ساعتی از نیمه شب گذشته بود زلفعلی یک جوان مارکده ­ای از روی دیوار خود را به پشت در بسته اتاق رقیه دختر ­بگوم­ جان می ­رساند و با انگشتانش به در می ­زند رقیه بیدار می ­شود و از پشت در می­ پرسد کیه؟ زلفعلی دهانش را به درز تخته ­های دَرِ اتاق نزدیک می­ کند و آهسته خود را معرفی و می ­گوید: آمده ­ام در کنارت بخوابم هرچه پول هم خواستی خواهم داد. رقیه نخست التماس کنان از زلفعلی درخواست می­ کند که از اینجا برود که با اصرار زلفعلی برای نزدیکی با او روبرو می ­شود رقیه ناگزیر زلفعلی را تهدید و می­ گوید اگر نروی جیغ می ­زنم تا همسایه­ ها بیدار شوند زلفعلی نخست تهدید رقیه را جدی نمی­ گیرد و بر خواسته­ ی خود اصرار می ­ورزد که رقیه با صدای بلند و خشم می ­گوید: برو از اینجا گورت را گم کن. بگوم­ جان مادر رقیه که در اتاقی دیگر در خواب بود بر اثر فریاد رقیه بیدار می ­شود دَرِ اتاق خود را باز می­کند تا بفهمد صدا چی بوده؟ و از کجا بوده؟ که زلفعلی ناگزیر پا به فرار می­ گذارد.

­      بگوم ­جان، مادر رقیه در تاریکی شب فرار سیاهه آدمی را از جلو اتاق رقیه دید ولی او را نشناخت فوری خود را پشت در اتاق رقیه ­رساند و رقیه را صدا ­زد رقیه در را باز­کرد بگوم­ جان توی اتاق کنار رختخواب رقیه نشست و از رقیه پرسید: چی بود؟ کی بود؟ رقیه رویداد مزاحمت زلفعلی با تمام سخنانی که بین او و زلفعلی گفته و شنیده شده و منجر به جیغ کشیدنش شده را  برای مادرش تعریف­کرد. ذهن ­و تمام وجود بگوم ­جان سخت درگیر این اتفاق ­شد. بگوم ­جان زلفعلی را نفرین­کرد که؛ الاهی داغش به جیگر نَنِش بمونه، الهی ننش به عزایش بیشینه، و ناسزاهای دیگر، قدری که آرام گرفت به فکر فرو رفت و با خود اندیشید؛ حالا باید چه واکنشی از خود نشان دهد؟ بگوم­ جان آن شب تا صبح خوابش نبرد به نظر بگوم­ جان آن شب خیلی دراز بود و دیر صبح دمید در تمام شب ذهن بگوم ­جان مشغول بود با خود حرف می ­زد که: چه بکند؟ شکایت کند؟ یا سکوت؟ اگر شکایت کند این خبر توی ده پخش می ­شود و دخترش سَرِ زبان مردم می­ افتد، مردم به دخترش انگ خواهند زد و مایه آبروریزی می ­شود اگر سکوت کند مانند این هست که به زلفعلی باج داده است و زلفعلی رودار خواهد شد و بر سر او و دخترش رقیه شیر خواهد شد و مزاحمتش را ادامه خواهد داد و دیگران هم به هوس خواهند افتاد. بگوم­ جان علت این اتفاق را غریب بودن خود و دخترش در مارکده و نداشتن اقوام و طایفه و فامیل می ­دانست و با خود گفت: اگر مارکده ­ای بودیم و در اینجا اقوام و طایفه و فامیل داشتیم زلفعلی از ترس هرگز جرات نمی­ کرد پا به حریم ما بگذارد. بگوم­ جان تا صبح توی ذهن نجوا می ­کرد و نمی­ توانست تصمیم بگیرد که چه واکنشی نشان دهد حتی صبح خیلی زود هم که برابر برنامه همه روزه جلو در حیاط خانه را آب و جارو می­ کرد هنوز نتوانسته بود تصمیم بگیرد که واکنش مناسب چی هست؟ آرزو می­ کرد صبح زود وقتی چشمش به امام زمان می­ افتد راه درست را بر دل او بیندازد. سرانجام وقتی نور خورشید از پشت کوه عوض گدیگی(کوهی در شرق مارکده) خانه­ های ده را فرا گرفت به این نتیجه رسید که به شکایت برود حالا این پرسش برایش پیش ­آمد که خوب؛ نزد کی به شکایت بروم؟ کدخدای ده؟ رئیس انجمن ده؟ و یا سپاهی ­دانش که نماینده شاه توی ده است؟

­      بگوم ­جان مارکده ­ای نبود به همین جهت توی مارکده هیچ اقوام و خویشی نداشت و یک زن غریب محسوب می ­شد که سال قبل به مارکده آمده بود. بگوم­ جان از مردم ده چم ­سلطان، یکی از دهات خیلی پایین دست کنار رودخانه زاینده ­رود بود توی چم ­سلطان در کنار شوهر و دخترش زندگی می­ کرد شوهر بگوم­ جان فوت می ­کند یک سالی بعد از مرگ شوهر، به عنوان زن بیوه در همان ده چم ­سلطان با دخترش به زندگی ­اش ادامه داد. مش (تلفظ محلی از مشهدی) درویشعلی یک مرد مارکده ­ای که در همین زمان زنش مرده بود سراغ به سراغ، ­بکوم­ جان چم­ سلطانی را یافت و از او خواستگاری کرد ­بگوم­ جان تنها شرطش این بود که دخترش را هم همراه خود خواهد آورد و مش­ درویشعلی شرط ­بگوم­ جان را می ­پذیرد. بگوم­ جان بیوه چم سلطانی در همان روز اول خواستگاری به عقد مش­درویشعلی مارکده ­ای در می ­آید مش ­درویشعلی دو سه روز در همان ده چم­ سلطان در خانه ­بگوم ­جان بیتوته می­ کند و بعد او را سوار خرش می­ کند و به مارکده می ­آورد و زندگی مشترک را آغاز می ­کنند.

       یک سال از زندگی مشترک مش ­درویشعلی با ­بگوم ­جان چم ­سلطانی می ­گذرد مش ­درویشعلی ­بگوم ­جان را زن مناسب خود نمی ­یابد حالا در این فکر بود و پرس و جو می ­کرد که زنی دیگر بیابد و عقد کند به خانه بیاورد و بعد بگوم­ جان را رها و در واقع طلاق دهد. مش­ درویشعلی نا رضایتی خود را به ­بگوم­ جان هم اعلام کرد و گفت: تو به درد من نمی­ خوری و زن مناسب من نیستی من در صدد هستم و پرس و جو می ­کنم تا زن ایدآل خود را بیابم، تو را هم طلاق نمی ­دهم با هم زندگی می ­کنیم تا من بگردم و زن مناسب خودم را که پیدا کردم آنگاه طلاق تو را می ­دهم. مش ­درویشعلی این سخنان را چند بار به ­بگوم ­جان گفت و غیر مستقیم به گوش مردم ده هم رسید. مردم ده مارکده در پشت سر مش­ درویشعلی می­ گفتند: او مردی حشری است و شب بدون زن نمی ­تواند بخوابد این هست که علارغم اعلام نا رضایتی خود از ­بگوم ­جان، از غریبی و بی­کسی او سوء استفاده می ­کند و طلاق او را نمی­ دهد می­ خواهد ­بگوم­ جان را دَمِ دست داشته باشد تا مجبور نگردد شبی بدون زن به سر کند با داشتن بگوم ­جان دَمِ دست، دنبال زَنِ ایدآل خود می ­گردد می­ خواهد زنی پیدا کند که مانند زنش که مُرد باشد، گیرش نخواهد آمد، چون او بخت اول بود مانند او برای مش ­درویشعلی پیدا نخواهد شد.

­        بگوم ­جان زیر این گنبد کبود هیچ اقوام نزدیکی نداشت تنها فرزند خانواده بود پدر و مادرش در هنگام کودکی او مرده بودند شوهر سابقش یعنی؛ پدر رقیه، هم تنها بچه خانواده بوده پدر و مادرش قبلا مرده بودند با مرگ پدر، رقیه هم زیر این گنبد کبود اقوام نزدیکی به جز مادرش کسی را نداشت. در کنار این بی کسی، نداشتن ثروت و درآمد هم مزید بر علت بود، بگوم­ جان صورت زیبا و تناسب اندام هم نداشت زنی ساده، کم حرف و به قول مردم بی­دست ­و پا بود. بگوم­ جان این باور خرافی عمومی را پذیرفته بود که؛ زنان ناقص ­العقل ­اند و یک دنده چپ کم دارند و شوهر، خدای دوم زن است. از طرفی چون دختر خود رقیه، یک نان ­خور، هم همراه خود به خانه مش ­درویشعلی آورده بود زبانش کوتاه بود مجموع این عوامل باعث شده بود که کامل از مش درویشعلی فرمانبرداری داشته باشد. مش ­درویشعلی رقیه دختر بگوم ­جان را یک نا­ن ­خور اضافی می ­پنداشت با اینکه پذیرفته بود که رقیه همراه مادرش باشد ولی قرقر می­ کرد و توی حرف­ هایش نک و نیش بود و کنایه. بگوم­ جان قرقر و نک و نیش و کنایه­ ها را می ­شنید و تحمل می ­کرد چون موقعیت شکننده او، او را ناگزیر کرده بود با شرایط غیر عادلانه مش ­درویشعلی بسازد و دم هم بر نیاورد.

        رقیه دختر بگوم­ جان هم که حالا دختر دَمِ بخت بود صورت زیبایی نداشت به علاوه چشم چپش هم کمی لوچ بود و از تناسب اندام مناسب هم برخوردار نبود قد کوتاهی داشت رقیه در کنار مادر و در خانه مش درویشعلی نا پدری ­اش می ­زیست در آمدی نداشت ثروتی نداشت ارثیه پدری نداشت روزها، هرگاه که کار بود و از او دعوت به کار می­ شد در خانه دیگران کار می­ کرد غذایش را می­ خورد اندک مزدی مثلا؛ دوتا قرص نان، یا قدری سنجد، یا اندکی کشمش و یا مواد غذایی دیگر هم که به او داده می ­شد به خانه مش درویشعلی می ­آورد. هنگام ورود بگوم­ جان و رقیه دخترش به مارکده، مش درویشعلی یک اتاق کوچک در کنار ساختمانش با زیر انداز و رو انداز محقر و فرسوده در اختیار رقیه قرار داد رقیه چون با مردم مارکده آشنایی نداشت فقط هرگاه از او دعوت به کاری می ­شد از اتاقش بیرون می ­آمد و برای انجام کار به خانه ­ای که دعوت شده بود می ­رفت  بقیه وقت ­ها در اتاقش می ­ماند و اگر مادرش در کارهای خانه نیاز داشت به او کمک می ­کرد. شایع بود رقیه وقتی در خانه ­ای دعوت به کار می ­شد اگر در آن خانه مرد جوان و پسر جوانی بود بعضی از این مردان جوان و یا پسران او را دستمالی می­ کنند زلفعلی بنابر همین شایعه­ ها با خود اندیشید اگر پول بیشتری به رقیه داده شود حاضر به همخوابگی خواهد شد به همین امید تصمیم گرفت شبانه نزد او برود و با دادن پول کافی با او همخوابه شود که با رفتن خود به دَرِ اتاق رقیه این رویداد را رقم زد.

       در این شب که این اتفاق برای رقیه افتاد مش­ درویشعلی در مارکده نبود به ده یانچشمه رفته بود به او آدرس یک زن بیوه را در آنجا داده بودند رفته بود که آن زن بیوه را ببیند و بررسی و پرس و جو کند ببیند مناسب برای او هست؟ بنابراین ­بگوم­ جان و رقیه دخترش توی خانه تنها بودند. زلفعلی جوان مارکده ­ای هم از نبود مش ­درویشعلی در خانه آگاهی داشت به همین جهت این شب را برای نزدیکی با رقیه بر گزیده بود.

    بگوم­جان وقتی تصمیم گرفت سکوت نکند و به شکایت برود این سه شخص و نهاد یعنی کدخدای ده و رئیس انجمن ده و سپاهی دانش را با هم مقایسه کرد و سپاهی دانش را برای دادرسی جدی ­تر ارزیابی کرد و برای طرح شکایت راهی مدرسه نوساز و تازه تاسیس مارکده شد.

                                                   محمدعلی شاهسون مارکده