گزارش نامه 256 نیمه تیر 1401

    میرزا عبدالوهاب و صفرعلی (بخش هفتم)

   بگوم ­جان با فهمیدن حاملگی دخترش دنیا به سرش آخر شد، خود را بیشتر از هر زمان درمانده، مستاصل و تنها می ­دید، تنها راه چاره پیش روی خود را شکایت دید  نزد آقای خجسته رئیس انجمن ده رفت و موضوع تجاوز میرزاعبدالوهاب و صفرعلی به رقیه و حامله بودن رقیه از این دو نفر را، مطرح کرد. آقای خجسته یکی از افراد تازه به دوران رسیده ده مارکده بود و رشد، پیشرفت و موفقیت این تازه به دوران رسیدن خود را مدیون کمک ­های خانواده حاج ­سلیمان می ­دانست، به همین جهت نخواست در برخورد با صفرعلی رو در روی حاج ­سلیمان بایستد به بگوم­ جان گفت: برو نزد مجید عضو دیگر انجمن و شکایتت را نزد او مطرح کن. مجید وقتی از قضایا باخبر شد جارالله عضو دیگر انجمن ده که با هم رفیق و شفیق و در انجمن با هم هم رای بودند را، صدا کرد و از بگوم­ جان خواست که رویداد را برای او هم تعریف کند. مجید و جارالله از اینکه خجسته رئیس انجمن، خود را کنار کشیده، خوشحال بودند برای اینکه میدانی باز شده تا آنها بتوانند به مردم خودی نشان دهند تصمیم گرفتند رویداد تجاوز میرزاعبدالوهاب و صفرعلی به رقیه را مورد رسیدگی قرار دهند. پس از مشورت با هم، برای یافتن یک راه عملی منطبق با قانون، نزد کدخدا خدابخش کدخدای سابق ده رفتند و موضوع را با او در میان گذاشتند و پرسیدند؛ راه چاره چیست؟ کدخداخدابخش که پیرمردی با سواد و با تجربه و سرد و گرم روزگار چشییده بود گفت؛

    – این پرونده اگه به دادگاه بره قاضی هم میرزاعبدالوهاب و هم صفرعلی را زندان می ­کنه. برای زندان نرفتن بهترِ یکی از این دو جوون مسئولیت پدر جنین را بپذیرِ و با رقیه ازدواج کنه با وقوع ازدواج یکی از این دو جوون با رقیه، شکایت بگوم­ جان هم بلا موضوع می­ شه. با پدران این دو جوون صحبت کنید ببینید اولا می ­تونن با هم توافق کنن که یک نفرشون مسئولیت پدر جنین را بپذیره؟ بعد فرد مسئولیت پذیرفته حاضرِ با رقیه ازدواج کنه و او را به عنوان همسر خود بپذیره؟ اگر بتونید این توافقه بدست بیارید دیگه نیازی به پاسگاه و دادگاه رفتن هم نیست همینجا با تنظیم صورت قباله و گرفتن بله از دختر و امضا پسر، و بردن این صورت قباله به دفترخونه و صدور سند ازدواج، دعوا فیصله پیدا می­ کنه.

    مجید و جارالله دو عضو انجمن ده با حاج نورالله و حاج سلیمان گفت ­وگو کردند و با بازگو کردن سخنان کدخداخدابخش، بسیار کوشیدند که آنها را قانع کنند تا دعوا در همین محل حل ­و فصل گردد، هیچ یک حاضر به پذیرش مسئولیت نشدند. بگوم ­جان مادر رقیه، وقتی جواب منفی شنید، با کمک مشهدی درویشعلی شوهر خود، شکایتی مبنی بر تجاوز میرزاعبدالوهاب و صفرعلی به رقیه و حامله بودن او، به پاسگاه ژاندارمری ده بن برد، پرونده ­ای تشکیل و به دادگاه ارسال شد. قاضی دادگاه رقیه را نزد پزشک زنان و زایمان فرستاد پزشک گواهی نمود که رقیه 5 ماهه آبستن است. قاضی دادگاه رقیه و میرزاعبدالوهاب و صفرعلی را رو در رو کرد هر دو داشتن رابطه را پذیرفتند ولی تجاوز یعنی رابطه با زور و تهدید را رد کردند و گفتند: رقیه خودش با پای خودش نزد ما آمده و با موافقت و رضایت رقیه ما با او رابطه برقرار کرده ­ایم. قاضی حکم بازداشت میرزاعبدالوهاب و صفرعلی را نوشت. حاج ­نورالله و حاج­ سلیمان موضوع را جدی دیدند حاج نورالله از نَرم­ خویی حاج­ سلیمان استفاده کرد و او را راضی کرد که پسرش صفرعلی مسئولیت پدر بچه را بپذیرد و او نیمی از تمام هزینه­ های دادگاه و نیز هزینه زندگی رقیه را می ­پردازد و پیشنهاد کرد بعد از زایمان هم صفرعلی رقیه را طلاق دهد و من باز نیمی از هزینه طلاق و نیز مهریه را خواهم پرداخت. چاره ­ای نبود حاج ­سلیمان پذیرفت و از صفرعلی پسر خود خواست که نزد قاضی مسئولیت را تمام و کمال بپذیرد. قاضی حکم بازداشت را به تاخیر انداخت تا آنها سند ازدواج را به دادگاه ارائه دهند. هماندم به دفترخانه رفتند و رقیه به عقد و ازدواج رسمی و قانونی صفرعلی درآمد و ازدواج ثبت رسمی شد و رونوشت سند ازدواج و نیز رضایت نامه به دادگاه ارائه گردید قاضی هم صفرعلی و عبدالوهاب را آزاد کرد و پرونده مختومه شد.

       رقیه به عنوان همسر صفرعلی و عروس خانواده، همراه صفرعلی از شهرکرد برگشت و مستقیم وارد خانه فلکناز و حاج سلیمان شد فلکناز درمانده و خشمگین نمی ­دانست چکار کند از طرفی رقیه را اصلا قابل اینکه زن پسر عزیز دردانه­ اش صفرعلی باشد نمی ­دانست از طرفی هم در برابر دادگاه و قانون، کاری نمی ­توانست بکند نخست خیلی خشمگین و عصبانی بود و به زمین و زمان ناسزا می ­گفت و رقیه را سرزنش و تحقیر می ­کرد و پذیرای او نبود کم ­کم واقعیت تلخ و سخت بر احساسات او غلبه یافت و فلکناز دریافت که با عصبانیت و ناسزا گویی کاری از پیش نخواهد برد اندیشید چه شیوه ای در پیش گیرد تا بلکه بتواند این اتفاق ناگوار را زودتر پشت سر بگذارد؟

      فلکناز پس از فروکش کردن شعله ­های عصبانیتش، با زبان چرب و نرمی که داشت، بارها و بارها با رقیه صحبت کرد و کوشید با لطایف ­الحیل خود را دلسوز او نشان دهد و اطمینانش را بدست آورد. هدف فلکناز این بود که رقیه رازهای خود را برای فلکناز بازگو کند فلکناز در این کار خود بسیار موفق بود و رقیه تمام سرگذشت خود را برای فلکناز بازگو کرد. فلکناز در میان حرف ­های رقیه به سوژه­ تازه ­ای دست یافت و وقتی فهمید تمام محتوای ذهنی رقیه را شنیده و دیگر چیزی ندارد با صدای بلند فریاد برآورد:

     – رقیه می ­گه، بچه داخل شکم من از نا پدری ­ام مشهدی درویشعلیه، او هم قبل از ارتباط من با صفرعلی و عبدالوهاب و هم بعد آن، چند بار به من تجاوز کرده!

      فلکناز داد و هوار می ­کشید و این خبر را نزد هر زن و یا جمع زنان اعتراض کنان فریاد بر می ­آورد که؛ کسی دیگه بچه توی شکم دختره کاشته چرا باید به گردن پسر بی گناه من بیفته؟ و…

      این خبر را که فلکناز از زبان رقیه پخش کرد تا حدودی هم توی ده پذیرا داشت دلیل آن هم این بود که در میان مردم، این شایعه قوت داشت که مشهدی درویشعلی مردی حشری و پر شهوت است بعضی­ ها هم پا را فراتر می­ گذاشتند و او را مردی هیز می­ پنداشتند که با چشمان هیزش به اندام ­های زنانه ­ی زنان زل می ­ز­ند. مردم با توجه به این شایعه­ ها که تبدیل به باور جمعی شده بود می­ گفتند؛ از چنین آدمی بعید نیست که چنین کاری هم کرده باشد! این داوری مردم به استناد سخنان خود مشهدی درویشعلی بود مشهدی درویشعلی بارها به مناسبت ­ هایی در جمع­ های مردانه، اغلب در جلسات قرآن­ خوانی سوره انعام که در خانه­ ها به منظور تامین سلامتی تشکیل می ­شد،  به جد و شوخی گفته بود؛ من شب بدون زن نمی ­توانم بخوابم، غیر مستقیم، این ادعا را نقطه قوت مردانگی! خود به مردم عرضه می­ کرد. مشهدی درویشعلی این رفتار خود را توجیه هم می ­کرد و آن را منطبق با آموزه ­های دینی و مذهبی به مردم عرضه می­ کرد او می ­گفت اگر یک مسلمان فلان زمان، پشت سرهم نماز صبحش را با انجام غسل جنابت بخواند فلان مقدار پاداش و یا ثواب دارد. حالا پس از پخش خبر همخوابگی مشهدی درویشعلی با رقیه توسط فلکناز، این نقطه قوت مردانگی او و نیز رفتار ثواب او! کارکرد منفی برای او پیدا کرده بود.

     مشهدی درویشعلی وقتی این شایعه و خبر را که از زبان فلکناز پخش شده بود شنید برآشفت و نا سزا گویان این ضرب­   المثل را بارها نزد هر آدمی و یا جمعی تکرار و مصداق رفتار رقیه دانست:

   – نمک من را خورد و نمک ­دانم را هم شکست.

ادامه دارد

محمدعلی شاهسون مارکده  09132855112